سيد محمد دامادى

305

شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )

ذيل : فلك . عنبر ؛ [ ع ، إ ] خوشبويى است معروف . گويند آن سرگين جانورى بحرى است كه به صورت گاو باشد . بعضى گفته‌اند كه منبع آن چشمه‌يى است در دريا . و صحيح آنست كه مومى است خوش‌بو كه در كوهستان هند و چين از زنبور عسل كه انواع گياه خوش‌بو مىخورد ، به هم مىرسد و سيل آن را به دريا مىبرد و شست و شو مىدهد و اكثر جانورى بحرى كه آن فرو مىبرد ، نتواند كه هضم كند ، آن را بيندازد . و از آن جهت بعضى گمان برند كه سرگين آن جانور است . از بعضى ثقات مسموع شده كه مگس عسل ، در ميان عنبر يافته‌اند و به آتش مىگدازد ، و اين نشان ظاهر است كه موم باشد . [ غياث اللّغات ] ميانِ عنبر و خاكستر اندرون فرق است * اگر چه باشد عنبر به رنگِ خاكستر [ ازرقى ] درونِ خرگه ، از بوىِ خجسته * بخورِ عود و عنبر ، كِلّه بسته [ نظامى ] فتنه‌ام بر زلف و بالاىِ تو ، اى بدرِ منير * قامت است آن يا قيامت ، عنبر است آن يا عبير [ سعدى ] اى كه بر مَه كشى از عنبرِ سارا چوگان * مضطرب حال مگردان منِ سرگردان را [ حافظ ، غزل 9 / 4 ص 34 ] زلفِ چون عنبرِ خامش كه ببويد ؟ هيهات ! * اى دلِ خام طمع ، اين سخن از ياد ببر [ حافظ ، غزل 245 / 3 ص 506 ] آن را كه بوىِ عنبرِ زلفِ تو ، آرزوست * چون عود ، گو بر آتشِ سوزان بسوز و ساز [ حافظ ، غزل 255 / 3 ص 526 ] مگر تو شانه زدى زلفِ عنبر افشان را * كه باد غاليه ساى است و خاك عنبر بوست [ حافظ ، غزل 57 / 5 ص 130 ]